X
تبلیغات
مای اسپید

راز عشق

اینجا خانه ی کوچک من است...درهایش به رویتان باز خواهد بود...دریابید مرا...

زندگی زیبای من


زندگی معلم بزرگی است. درس هایی می آموزد که در هیچ کتابی نیست و در هیچ دانشگاهی تدریس نمی شود. آنها که به کتاب ها و نوشته ها بسنده کردند و مغرور شدند از درس های بزرگ زندگی محروم شدند و بسیار آسیب دیدند.

زندگی می آموزد که شتاب نکن.

زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی به آنها برسی وقتی دریافتشان می کنی می بینی آنقدر هم که فکر می کرده ای مهم نبوده شاید هم اصلا مهم نبوده شاید موجب اندوهت نیز گشته است.

زندگی می آموزد از دست دادن آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.

زندگی می آموزد رنج ها و سختی ها با همه تلخی که در کام تو دارند اگر خودت بخواهی می توانند بسیار آموزنده و رشد دهنده باشند.

زندگی می آموزد چیزهایی که بزرگترها سر آن دعوا می کنند بزرگتر از چیزهایی نیست که کوچک ترها سر آن دعوا می کنند.

زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند بعدا که می گذری و تو در آن لحظه بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.

زندگی می آموزد آنها که از تلخی ها می گریزند شیرینی ها را نخواهند چشید و آنها که از سختی ها می ترسند به آسودگی نخواهند رسید.

زندگی می آموزد گذشت و مهربانی شیرین است.

زندگی می آموزد آنکه کام دیگران را تلخ می کند غیر ممکن است کام خودش شیرین باشد.

زندگی می آموزد سادگی زیباتر است.

زندگی می آموزد بار بر دوش دیگران نهادن، شانه های خودت را سنگین می کند و بار از دوش دیگران برداشتن، خودت را سبکبار می کند.

زندگی می آموزد صمیمیت را.

زندگی نشان می دهد کسانی را که سنگین و بزرگ راه رفتند و خرد و شکسته شدند.

زندگی می گوید من با تو مهربانم، خیلی مهربانم اگر تو با خودت نامهربان نباشی.

زندگی می گوید بیش از آنکه تو مرا دوست می داری من تو را. بیش از آنکه تو مرا می خواهی من تو را.

زندگی می گوید تو خیلی وقت ها مرا گم می کنی. جاهای عجیبی بدنبال من می گردی، جاهایی که شاید حتی زندگیت به تنگنا کشیده می شود.

زندگی می گوید خیلی وقت ها تو از چیزی می گریزی و به تنگ می آیی که همانجا بوی عطر من پیچیده است. وقتی دست سالخورده ای را می گیری و با حوصله پا به پای او عرض خیابان را طی می کنی، وقتی به صورت کودکی گریان می خندی، وقتی نوازش دستان گرمت وجود لرزان یتیمی را گرم می کند. وقتی با حوصله و مهربانی نگاهت را به نگاه خسته پدر و مادرت گره می زنی. وقتی به همسرت فرصت می دهی تا در چشمه شکیبایی تو غبار آشفتگی و دلتنگی و خستگی اش را بزداید. وقتی با مهر و صبوری می خندی تا خنده زیبایت خنکایی باشد برای آنکه در گرمای زندگی جوش آورده است.

می بینی زندگی چه پیداست. کاش از چشمه زندگی فرار نکنی و لختی کنارش بنشینی و دویدن های بی امان این فرصت را از تو نگیرد که کفش هایت را درآوری و پایت را در زلالش از رنج شتاب های پی در پی برهانی. از آنها نباشی که مهمند و به هرکس می رسند می گویند وقت ندارم. از آنها نباشی که سلام دیگران را نمی شنود و لبخندشان را نمی بیند.

زندگی چه معلم مهربانی است.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 23:59 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 1 نظر

مرا باور کن ... همانطور که هستم... رنگ خودم ! و مرا آنگونه بخواه که ترسیم شده ام ... ساده ساده ! این دل کوچکم می شکند وقتی ... از باورهای غلط جامه می بافی و به زور بر تنم می کنی ! آهسته فرو می ریزم ... با صدایی بلند .
تاریخ ارسال: جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 00:28 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 4 نظر

اِسمـهـآے مـَجـآزے، تَصوـیـرهـآے مـَجـآزے

مٌشـَפֿـَصـآتــ مـَجـآزے وَ . . .

בر بیـטּ ایـטּ هَمـﮧ چـیــزـهـآے مـَجــآزے ،

تـَنـــهـآ یــڪ چیـــــز פـَـقیــــقـَـتــ בآرَב :

تـَטּـهـآیــے مَـــטּ و تــــو !!!

تاریخ ارسال: شنبه 23 دی‌ماه سال 1391 ساعت 00:34 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 4 نظر

ادعـــــــــای عشــــــــــق می کنیـــم
ولی فـــــــــــرامــــــــــوش کــــــــــــرده ایــــم
رنـــــــــــــگ چشمــــان مادرمان را ...

تاریخ ارسال: جمعه 15 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:01 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 3 نظر

این قطار
به هیچ‌کجا نمی‌برد تو را
پیاده شو!
ما
در شهرِ اسباب‌بازی‌ها زنده‌گی می‌کنیم.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1391 ساعت 00:36 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 1 نظر

میگویند دلتنگت نباشم!

خدای من...

انگار به آب میگویند

"خیس نباش"!!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1391 ساعت 00:35 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 1 نظر

دوســـت داشــتـــن را

نـهـ مـی نـویـسـنـد ،

نـهـ مـیـگـویـنـد ؛

ثـــــــآبـــــــت مـی کـنـنـد . . . !!!

تاریخ ارسال: جمعه 8 دی‌ماه سال 1391 ساعت 22:55 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 0 نظر

هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ...

نگاهم اما ...

گاهی حرف می زند ، گاهی فریاد می کشد ...

و من همیشه به دنبال کسی می گردم

که بفهمد یک نگاه خسته

چه می خواهد بگوید ...

تاریخ ارسال: یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391 ساعت 00:24 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 0 نظر

مــــیـدانــــــی ؟


همه را امـــتــحــــان کــــــــــــــرده ام !


قرص خــــواب و مـسکن


روانـشـنــــاس


خــــنـــده هـای زورکــــی . . .


هـنـدزفـری تـوی گـوش و گــــریــه کـردن


ســــیـگــــــــــــــار و مــشــروبـــــــــــ . . .


دوســتـــــــــــان جـــــدیــد . . .


دل من این حـــــــــرفـهـا حـــالـیـش نـمیشود !


تو را مـیـخـــــــــــواهـد . . .


بـــــــرگــــــرد

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 00:34 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 3 نظر

از همین تریبون میخوام از کسانی که به خانم ها گواهینامه رانندگی اعطا میکنند تشکر کنم چون موجبات خنده و تفریحات سالم ما رو فراهم میکنندD:

تاریخ ارسال: دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:00 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 1 نظر

آنان که دوست پسر ندارند
آنان که دوست دختر ندارند

آنان که شوهر ندارند
آنان که زن ندارند
آنان که اصلا هیچی ندارند
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
خوشبختانه یه آرامشی دارند
که تمام اونایی که همهء اینا رو دارند
عمرا بتونن داشته باشن . . .

تاریخ ارسال: جمعه 10 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 22:50 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 8 نظر

شعر ،

ردیف وقافیه نمی خواهد !

بوی آغوش تو ،

هر دیوانه ای را

شاعر می کند….!!!!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 23:16 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 0 نظر

از تــــو چه پنهان ،

گاهی آنقدر خواستنی می شوی

که شروع می کنم

به شمارش تــک تــک ثانیه ها

برای یک بار دیگر رسیدن ،

به تـــــــــــو …

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 23:16 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 2 نظر

درد مـــن،

چشمانـــی بـــود کـــه

بـــه مـــن " اشـــک " هدیـــه میـــداد

و بـــه دیگـــران " چشمـــک " ..........!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 00:02 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 0 نظر

وقتی به خانه برگشتی

لبخندت را

کنار گلدان

پشت پنجره بگذار

باران دل‌تنگ نگاه توست

امشب تو باران من باش و بر من ببار

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 00:01 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 0 نظر

اگه دیدے طرف مقابلت بآهآت رآه نمیآد ؛

شڪ نڪن خسته است . . .

چوטּ دآره بآ یڪے دیگه چهآر نعل مـے تآزه...!

تاریخ ارسال: جمعه 3 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 02:15 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 4 نظر

عشق، چیز عجیبی نیست
همین است که
تو دلت بگیرد
و من ؛
نفسم ... !

تاریخ ارسال: جمعه 3 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 02:14 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 0 نظر

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ...

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است”

تاریخ ارسال: دوشنبه 29 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 00:28 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 0 نظر

زیاده خواه نیستم !

جاده‌ ی شمال...
یک کلبه ی جنگلی‌...
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی...

کمی‌ هیزم.. کمی‌ آتش.. مه‌ جنگلی‌...
کمی‌ تاریکی ‌ِ محض.. کمی‌ مستی...
کمی‌ مهتاب..
و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...!
تـو باشی
مـن باشم
و ...هــی !

دنــیـا هم ارزانی خودشان!...

تاریخ ارسال: شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 00:19 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 4 نظر

خودمان راباکلمه ی
*تا قسمت چی باشه*
گول نزنیم.
قسمت اراده ی منو توست .............

تاریخ ارسال: شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 00:19 | نویسنده: احسان سوختانلو | چاپ مطلب 1 نظر
   1      2     3     4     5      ...      12   >> صفحات وبلاگ